آدم وقتی تو مرز تغییره اگه حواسشو جمع کنه متوجه میشه. چه تغییر خوب و چه تغییر بد. مثلا:وقتی متعلق به یه جمعی نیستی و نفیشون میکنی، اما رابطه (حتی به ظاهر) دوستانه هم باهاشون برقرار میکنی که شاید نیتت ادامه مطلب
به آخرای مسیر داشتیم نزدیک میشدیم که راننده تاکسی گفت از کی کرایه نگرفتم؟ من جواب ندادم. بنظرم مسخره اومد این حرفش. بعد گفت دونفر دادن کرایه هاشونو. دوباره چیزی نگفتم. بعد گفت کی کرایشو نداده؟ من با بادامه مطلب
اون نعمتی که روزی روزگاری به یه کسی دادی، روزی که خودت محتاجشی، بهت برمیگرده. و چقدر لذت بخشه که این بازگشت، دقیقا از طرف همون فردی باشه که بهش بخشیده بودی. این خوبی کردنها واقعا عین سرمایه گذاریه. انادامه مطلب
وقتی با من بود، بهم میگفت: مهم اینه که با تو هستم و وقتی با توهستم، تمام و کمال با توام.
حالا وقتی که با کس دیگریه، بهم میگه: مهم اینه که وقتی که تنها میشم، در خلوت خودم به تو فکر میکنم.
با خودم فکر مادامه مطلب
با دوستی صحبت تربیت و فرهنگ ایرانی و مشکلاتمون بود که یکی برگشت گفت جنگ خیلی به ما ضربه های بدی زده. اما بجای نگاه به گذشته باید به آینده نگاه کرد و ایرادها رو برطرف کرد.مثل همیشه افکار و تحلیل های خودکار من در کسری از ثانیه چرخید و به فرآیند به جلو نگاه کردن و برطرف کردن ایرادات و پروسه اون فکر کرد. ولی در همون اول راه پیشونیش محکم خورد به همون دیوار کهنه همیشگی که از "من نمیدانم"های من ساخته شدهادامه مطلب
هدفون تو گوشمه و دارم آهنگ سلطان قلبها گوش می کنم: یه دلم میگه برم، برم، ... یه دلم میگه نرم، نرم، ...
به خودم اومدم و دیدم حکایت این سالهای اخیر منه؛ در هر تصمیم گیری دچار مشکل می شم و اینقدر شرایطو بالا و پایین می کنم که وقت تصمیم گیری می گذره و کلا قضیه از دهن می افته.
حالا هم چند وقتیه که دوباره درگیر مشکل تصمیم گیری شدم و چون این بار دیگه چیزی وجود نداره که سر خودمو باهاش گرم کنم، و مساله رو ادامه مطلب